چهارمین سفر شمال باران
روز 10 فرورین صبح زود به راه افتادیم با دوستای خوبمون توی راه بیشترش رو خواب بودی چون از توی تختت گذاشته بودیمت توی صندلی ماشینت و اولش یه یه ربعی بیدار بودی وبعدش خوابت برد وسطای راه که واسه صبحانه توقف کردیم بیدار شدی و ما رو تو صبحانه خوردن همراهی کردی ههههه بعدش که دوباره راه افتادیم چشمهات سنگین شد و خوابیدی نزدیکای رسیدن بودیم که بیدار شدی و من ساده دلم برات سوخت که همه راه تو صندلیت اینهمه خانوم بودی بغلت کردم و اوردمت جلو پیش خودم همین که داشتیم وارد مجتمع میشدیم دیدم ای دل غافل شلوارم خیس و داغ شد هههههههه بلهداده خانوم خانوم یه جیش اساسی کردی و حسابی پوشکت پس داد به من ...
نویسنده :
مامي گل
15:40











